یادی از باروخ اسپینوزا

اسپینوزا
اسپینوزا

 

نادر نورزایی

باروخ دی اسپینوزا (۱۶۳۲-۱۶۷۷) متفکری که از جماعت یهودی طرد و تکفیر شد بود.  آثار وی در نقد از دین ممنوع شده بود. اسپینوزا به این باور بود که خدا شخصی نیست که اراده داشته باشد و کنشی انجام دهد یا علاقه‌ای به انسان‌ها داشته باشد. یا نیاز باشد که ما با دعا و ثنا از وی خواهشی داشته باشیم. خدا کل واقعیت است. کیهان و طبیعت خداگونه اند. این نظر بعداً نام پان‌تئیسم (همه خدایی، وحدت وجود) را به خود گرفت.

در سال‌های اخیر علاقه به اسپینوزا بالا گرفته است. وی یک روشنگر رادیکال بود. نقاد دین که جهان را تعبیر ماتریالیستی نمود. دموکراتی که در دفاع از آزادی بیان مصمم بود. از همه مهم‌تر از نگاه نویسنده، نظریه‌ پردازی وی در بارۀ عواطف و احساسات و نقش شان در زندگی انسان ها بود.

یکی از پان تئسیت‌های معروف البرت اینشتاین بود که می‌گفت وی به خدای اسپینوزا باور دارد. در زمان اسپینوزا و بعد از آن پان‌تئیسم نوعی بدیل برای روشنفکرانی بود که نمی خواستند مسیحی سنتی باشند.  هم‌زمان از خدا نا باوری هم گریزان بودند. دیگرانی هم از وی متنفّر بودند و فلسفه‌اش را خطری جدی برای دین و نظم دولتی تصور می‌کردند. شاهکار اسپینوزا کتاب “اخلاق” است که حتا در کشور لیبرال هالند هم اجازه‌ای نشر نیافت.

کشور هالند در شروع قرن هفده دوران “طلایی” اش را سپری می‌کرد. بزرگترین ناوگان تجارتی جهان را داشت. تاجران با این ناوگان سرگرم استعمار و تجارت برده‌ها بودند. جامعه لیبرال بود و به مقابل یهودانی که از کشور های دیگر فرار کرده بودن با تسامح رفتار می شد. یک قشر بزرگی از طبقه‌ای متوسط که به هنر و علم علاقه داشت و دموکرات بودند، شرایط خوبی را برای روشنفکران منتقد در اروپا مهیا کرده بودند. ولی این شرایط در سال‌های ۱۶۷۰ سرخوش دگرگونی شدند.

پرسش اولیه اسپینوزا این بود که آیا فلسفه‌ای وجود دارد که مستقل از حالات درونی ما شادمانی دائمی را ممکن سازد؟ برای این هدف وی به تحلیل متون مقدس یهودیت، مسیحیت و فلسفه پرداخت. اسپینوزا متوجه می‌شود که در متون دینی (به ویژه دین یهود و اسلام)آنچه به تکرار دیده می‌شود، امر و نهی است. تو باید ها و تو نباید ها. اسپینوزا به خِرد تکیه می‌کند که می‌تواند برای ما راه را معین کند.  باعث شادمانی شود. وی تنها به خِرد تکیه نمی‌کند بل متوجه احساسات ما هم است.

وی به معجزه‌های عیسی و موسی باور ندارد و می گوید: این‌ها همه توهم هایی اند که خاستگاه شان ترس و امید انسان‌ها است. خدا کاری بر ضد قوانین طبیعت و طبیعت انجام نمی‌دهد. این که خدا انتقام می‌گیرد، از ما قربانی می طلبد، از قوم برگزیده اش می رنجد اگر به جای وی خدای دیگری را داشته باشند همه فرافکنی ضعف‌ها و پوچی‌های انسان به خدا است. یعنی تفکری انسان انگارانه در مورد خدا است. در این مورد وی می گوید: به نظر من اگر یک مثلث بتواند سخن گوید، خواهد گفت که خدا مثلث گونه است. یعنی این خدا نیست که انسان را در تصویر خویش خلق می‌کند، بل آدم‌های خرافاتی اند که خدا را در تصویر خویش خلق می کنند. وی به این باور است که یهودها ملت برگزیده نیستند. موسی هم نویسنده‌ای تورات نیست و انجیل‌های چهار گانه هم از خدا الهام نگرفته اند.

ملا های یهودی سخت بر اسپینوزا خشمگین بودند. آنها وی را در سال ۱۶۶۰ از خود طرد و تکفیر نمودند: … ما باروخ دی اسپینوزا را با همه قوانین آسمانی که در قانون درج شده اند طرد و لعنت می‌کنیم. لعنت بر وی در روز، لعنت بر وی در شب، لعنت بر وی وقتی که می خوابد و زمانی که بیدار می شود. لعنت بر وی زمانی که بیرون می رود و یا درون می آید، لعنت…

اعلام می‌شود که هیچ کس نباید با وی سخن گوید نه شفاهی و نه کتبی. هیچ کس نباید وی را کمک کند و یا با وی زیر یک سقف بایستد و یا بیشتر از دو متر به وی نزدیک شود ….

جان اسپینوزا دیگر در امان نبود. وی از امستردام به شهر لیدن نقل مکان کرد (۱۶۶۰). در سال‌های ۱۶۷۰ نیروی‌های ضد دولتی کودتا می‌کنند سلطه‌ای لیبرال را با کمک فرانسه ساقط می‌سازند و دودمان اورانیه بر هالند حاکم می شود. دوستان اسپینوزا از جمله برادران دی ویت که یکی صدر اعظم بود کشته می شوند. و “رساله الهیاتی-سیاسی” اش ممنوع می شود.

اسپینوزا دوالیزم دکارت را رد می کند. دوالیزمی که روح و تن، خدا و جهان، خیر وشر، عقل و احساس را از هم مجزا می‌داند. اسپینوزا می‌گوید در نهایت یک چیز وجود دارد. آنچه ذهنی، روحی و تنانه است خواص یک چیز است. یعنی فلسفه‌ای مونیستی که به این باور است که فقط یک نوع ماده یا جوهر وجود دارد و نه دوتا طوری که دکارت تصور می‌کرد. ماده برای اسپینوزا چیزی است که مستقل برای خودش وجود دارد و خلق نشده است و توسط دیگری تعریف نمی شود. فقط یک شی می‌تواند که از نگاه وجودی مستقل باشد. این شی را اسپینوزا ماده یا خدا می نامد. این اصل خلاق است، طبیعت خلاق. آنچه موجود است طبیعت خلق شده است که همیشه در چرخه علت و معلول، تفکر و احساس، اراده و کنش پیوند خورده است.

اسپینوزا به اراده ای آزاد باور ندارد و یک جبر گرا است. وی به این باور است که همه ای جریان‌ها تابع قوانین طبیعت اند و علت و معلول حاکم است.

با وجود این که در جهان همه چیز تعیین شده است و تابع علت است. خوب است بین کنشی که از درون سرچشمه می‌گیرد و کنشی که از بیرون تعیین می‌شود فرق بگذاریم. آخری آزاد نیست و لی کنشی که نتیجه عوامل درونی است آزاد است. “زمانی آزاد نیستم که جبر بیرونی را پیروی کنم مثلاً وقتی جست می زنم و به زمین می خورم، یا با جبر رفتاری را انجام می دهم و یا زمانی که از رانش‌ها و هیجانات کورکورانه تبعیت می‌کنم.”

انسان وقتی زیر اوامر هیجانات خویش است آزاد نیست. یک هیجان تصوری مغشوش، انگیزش و یا رانشی است که عملی را انجام دهیم. بدون این‌که دقیق بدانیم که چرا آنرا انجام می‌دهیم. در یک جهانی که تابع قوانین جبری است ممکن است که ما بدانیم که کدام علل در ما منبع کنشی ویژه است و اعمال ما چه تبعاتی دارند. یعنی ما می‌توانیم به شکل عقلایی تامل کنیم که چه و چرا می‌کنیم. در چنین حالتی ما آزاد عمل می کنیم (به مفهوم اسپینوزایی).

این به معنای بی اثر کردن و کنترل هیجانات نیست که یک ایده آل رواقیون است. اسپینواز نمی‌خواهد احساسات و عواطف را اخته کند ولی می خواهد که امکانات انسان را توسعه دهد. جهان احساسات یک اصل بنیادی در حیات روانی انسان است. خرد می‌تواند کمک کند تا احساسات را شکل اجتماعی بدهیم. می‌تواند کمک کند تا احساسات منفی را توسط احساسات مثبت محدود کنیم. وقتی تصور کنیم که آنچه را دوست داریم نابود می‌شود. احساس لذت نمی کنیم و زمانی‌که آنچه را دوست داریم بدست می آوریم. احساس لذت می کنیم. نابودی آنچه از آن متنفریم باعث لذت می‌شود. یعنی بنیاد همه‌ای کنش‌های انسان این است که آیا به نفع ماست یا به ضرر ما. این بنیاد را اسپینوزا “کوناتوس” می‌نامد که همان صیانت نفس است.

یکی از عصب روانشناسان شهیر امریکایی، انتونیو دامازیو است. وی نویسنده ای کتاب “اشتباه دکارت” است که در آن نقش عواطف و احساسات ما را در کمک به عقل شرح داده است و نشان داده است که اگر ظرفیت عاطفی و احساسی ما صدمه بیند، عقل ما از کار می افتد. اساس این باور نظریه ای “نشانه‌گر های جسمانی” است که وی آن را در این کتاب مطرح کرده است. در کتاب دیگری که “در جستجوی اسپینوزا” نام دارد. با الهام از کتاب “اخلاق” اسپینوزا و با تکیه به قضیه‌ای هژده بخش چهارکتاب، نقش احساسات را در اخلاقیات و مفهوم فضیلت بیان کرده است. کتاب “اخلاق” اسپینوزا به سبک نظریه‌های ریاضی نوشته شده است. وی اول قضیه‌ای را مطرح می‌کند و بعد برایش ثبوت ارائه می‌کند و به تعقیب آن تبصره‌ای هم می‌کند.

در قضیه‌ای هژده چنین آمده است: “اولین اساس فضیلت کوشش به صیانت نفس فرد است و شادی مبنی بر ظرفیت انسان برای حفظ خود است.” فضیلت در این‌جا نه تنها به معنای اخلاقی متعارف استفاده شده، بل مفهوم قدرت و قابلیت عمل را هم می‌رساند.

در نگاه نخست، شاید فکر کنیم که این نظر اسپینوزا در واقع تائید فرهنگ خود خواهی مروج در زمان ما باشد. ولی به باور انتونیو دامازیو، این نظر اساس یک نظام اخلاقی سخاوتمندانه است. اسپینوزا از این حرکت می‌کند که اساس هر نوع قاعده‌ای رفتاری که ما می‌خواهیم انسان از آن پیروی کند، یک اصل سلب نشدنی است: موجود زنده که خودش را می شناسد چون ذهنش خودش را بنا نهاده است. گرایش طبیعی برای حفظ خویش دارد و مشتقاق عملکرد بهینه‌ای آن می باشد. کوشش موفقانه با تحمل و چیره شدن به موانع به احساس شادی می‌انجامد.

پرسش این است که اسپینوزا چگونه از یک خودِ فردی به همه‌ای خودهای دیگر که فضیلت را بکار برند گذار می‌کند؟ وی به داده‌های بیولوجیک تکیه می‌کند: واقعیت صیانت نفس که اساس بیولوجیک دارد به این خاطر به فضیلت می‌انجامد که نیاز سلب نشدنی ما برای صیانت نفس حفظ خود های دیگر را ضروری می‌کند. اگر قادر به آن نباشیم، خود ما نابود می‌شویم. چون اصل اساسی فضیلت را از دست داده ایم. اصل دوم فضیلت واقعیت زندگی اجتماعی انسان است. ما با دیگران یک شبکه‌ای پیچیده‌ای از وابستگی‌های متقابل را شکل می‌دهیم و در یک پیوند اجتماعی قرار داریم. خوبی این نظام اخلاقی در این است که اساس نیوروبیولوجیک دارد و مربوط به طبیعت انسان است و نه مکاشفه ای پیامبران.

انسان‌ها با ابزارها و ظرفیت‌های متنوع مانند اشتها، عاطفه، احساس و قابلیت آموختن و عقل به‌دنیا آمده اند. خیر و شر را آدم‌ها به صورت فردی و یا توافق جمعی کشف می‌کنند. تعریف خیر و شر ساده است. اشیای خوب آنهایی اند که به شکل قابل اعتبار و مداوم حالات خوشی و شادی را ایجاد می‌کنند.  اسپینوزا آنها را تقویت کننده و ارتقاع دهنده آزادی عمل می‌داند. اشیای بد نتیجه‌ای معکوس را دارند و موجود زنده با تقابل با آنها احساس ناخوشی می‌کند.

اعمال خوب آن رفتاری است که نه تنها با اشتها و عواطف فردی تطابق دارند بل به افراد دیگر ضرری نمی رسانند. اعمال که به فرد منفعت بار است ولی به دیگران ضرر می‌رساند. خیر نیستند چون که در نهایت ضرر به دیگران ضرر را متوجه ما می سازد. خیر انسان‌ها همیشه دوستی و ارتباط با دیگران و جامعه است (اخلاق، بخش ۴، قضیه ۱۰) فراسوی فرد دیگران با اشتها و عواطف و خرد شان اند که نیاز صیانت نفس شان با اهمیت است. کوناتوس یا اصل صیانت نفس و اندیشه‌ای اجتناب از ضرر رساندن به دیگران از نو آوری‌های اسپینوزا نیست. بل نو آوری وی امتزاج این دو است. کوشش به زندگی صلح‌آمیز با دیگران در واقع امتداد کوشش به حفظ نفس است. یعنی قراردادهای سیاسی و اجتماعی امتداد حکم بیولوجیکی است. بیولوجی ما طوری تطور کرده است که صیانت نفس و بقای همراه با شادی را به بقای بدون خرسندی ترجیح می دهیم و از این ضرورت توافق‌ها و قراردادهای اجتماعی بدست می‌آیند.

در مورد اخلا قیات و هنجارها و وظایف اخلاقی و آنچه خیر و شر است، اسپینوزا به ارزش‌های مطلق باور ندارد. آنچه را خیر می پنداریم همیشه با رابطه به اراده و منافع کسی است. ما می‌گوییم چه برای ما خوب است و چه برای احمد یا محمود. آنچه تاثیر گذاری ما را بالا می برد و به صیانت ما کمک می‌کند را خوب می دانیم و عکس آن را بد می‌دانیم. یعنی امر خیر و خوب آن چیزی نیست که ادیان و اخلاقیات می‌گوید، بل آن چیزی است که در خدمت خوشحالی، شکوفایی و تاثیر گذاری ما قرار دارد. همه‌ای اخلاقیات و هنجارها و اصول عدالت توسط انسان‌ها وضع می‌شوند.  ارزش‌های خدا داد وجود ندارند.

اسپینوزا طبیعت را مقدس دانست که یک باور بسیار مدرن است. جنبش حفظ و احترام به محیط زیست امروز ادامه‌ای باورهای وی است. هر آنچه هست را باید با احترام بنگریم. انسان بخشی از طبیعت است و نه گل سر سبد آن. در خاتمه یاد آور شوم که هگل فیلسوف آلمانی در مورد اسپینوزا چنین گفته است: برای فیلسوف بودن باید اول اسپینوزایی بود. اگر چیزی از اسپینوزا نداری، بدون فلسفه می‌باشی. لودویک فویر باخ در مورد اسپینوزا گفته: موسی آزاد اندیشان و آزادگان مدرن.

Zeen is a next generation WordPress theme. It’s powerful, beautifully designed and comes with everything you need to engage your visitors and increase conversions.